گر تکیه دهی روزی، بر تخت سلیمان ده ور پنجه زنی روزی، در پنجهی رستم زن
فروغی بسطامی
گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن
مولانا
هوای بهارت
این به نام نسیم ، طوفان غم بارت
خواب میکند مستی
خواب میکند هستی را
نگاه سر سبزت
همان نگاه چون تیز گندمان سرسبزت
آوار میشود
باران بهار میشود سرها را
ناتمام ...
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری ؟
یعنی که نمودند در آیینه ی صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
نوروز بر همه ی دوستان عزیزم خجسته ، همیشه سبز باشید ...
یادی هم از جلال ذوالفنون بزرگ که این روزها سه تار را داغدار کرده
خدایا
بارالها
بارپروردگارا
بارایزد سبحانا
بار تو خوب و ما بدانا
بار تو دانا و ما خرانا
صد بار بر کاغذ دو خط پر بارت مینویسم
مینویسم هوای رفتنت
بخوان طوفان ماندنم ...
ناتمام...
ناتمام ...
...........................................................................................................................................
گاهی در زندگی دستی از جایی میاید و برای چند لحظه ، چند ساعت ، چند روز یا ... این سر سنگین آدمی را از زیر آب میکشد بیرون تا نفسی تازه کند . این چند روز "الکی" نامجو و یک اجرا از "ایان اندرسون" این کار را با من کرده...
روزها چه زود میگذرند. هنوز بوی فلفل ، عطر میله ، چهره ی دیوارهای بی پنجره ، ساعت بی زنگ
صدای ناله ، زمین سرد ، دستان یخ زده از دلهره ، نگاه یک هم سلولی ، مشت های گره کرده بر بی رحمی
بانگ " اعدام باید گردند " ، سقوط آزاد امید ، یک تکه نان خشکیده در جیب ، فکر فردا فردا فردا ...
در سرم فریاد میکشند .
روزها چه زود میگذرند...
همین کنج تاریک بی روزن
همین سقف کوتاه دردافکن
همین روح تکیده از طوفان ها
همین ابرهای در انتظار باریدن
همین صدا
همین صدای بغض آلود
همین نگاه عاری از عبور و دل کندن
همین شرم سپید کاغذها
همین
شعرهای جدا ز روئیدن
بگذار سهم من از روزگار
اینبار همین درد را خدا دیدن
ناتمام...
وقتی یک خشاب سفید برایت انفجار را معنا میکند
وقتی انفجار در جای دیگرت ، تو را قرص می کند بر سر این بودن هاشوق یک چُرت میان بودن و نبودن !
ناتمام...
درد ها را به بازار خاطره فروش ها می برم
شاید به خواب امشب رویایی چون تو کمانه کند
جیب هایم پر از خاطره است اکنون
و باز تو در گوشم میخوانی
" آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست "
ناتمام ...
من تمامم
من سکوت چشم آکنده ز اشک
صورتی تر شده از بارانم
من در این زندان بی سلول و مرز
ریشه ای خشکیده از افکار هرز
من جدا مانده ز سروستانم
قطره ای مانده و بی جریانم
ناتمام...
همیشه
از آن روزهای پرکار کفش هایم ، میان همه خیابان های این شهر گاه ابری و گاه کمی تا قسمتی گریان
از آن روزهای بی تاریخ و بی ساعت که گویی تنها من بودم و این راه که هرروز میخواند مرا تا دوباره هایم را
برایش بازگو کنم . چه رفاقتی میانمان بود ! هرچه بود ، بوی وجود میداد .
همیشه
بیم آن داشتم که مبادا روزی برایم آن ابرها غریبه باشند . آن غبار را به جا نیاورم . آن کفش ها دیگر با
سنگفرش خیابان بیگانه باشند ...
امروز
همان همیشه است
امروز نه ابرها را میشناسم
نه این غبار را به جا می آورم
و نه دیگر کفشی درکار است
خانه نشین ، کفش میخواهد چه کند ؟
...
ناتمام...
من تمامم
من همین حرف پر از نقطه ، همین پایانم ...
" گاهی ممکنه تصور کرد قیمت روح کمتر از چیز دیگه ای باشه ...
اما وقتی با دادن روح چیزی بدست میاری تازه میفهمی که حتما روح باید قیمت بیشتری داشته باشه ...
در هر حال ، گاهی ممکنه قیمت روح کمتر از چیز دیگه ای باشه... "
The Piano
![]()
می توان آرام و ساکت به قناری نگریست
می توان از او گفت ، از او خواند، بر او گریست
می توان همچو کبوتر روی یک بام سپید ، گفت از دستان سرد
در سکوت سینه ها ، نعره ای بیهوده کرد
می توان پرسه ی یک عاشق را ، به تماشا بنشست
می توان عاشق بود ، عاشق ماند ، عاشق رفت
می توان در دست یک کودک خرد، زندگی را فهمید
روی دستان درخت همچو رویا تابید
می توان راز دل یک گل را از چکاوک پرسید
بر سر شب بوها همچو شبنم بارید
می توان بر سر هر کوچه ی تنگ ، نامی از بالا نهاد
دست هر رهگذر خسته دلی ، شاخه ای آلاله داد
می توان با یک نگاه آشنا ، سوی دل پرواز کرد
می توان پیدا شدن ، شیدا شدن آغاز کرد
می توان شاعر بود ، در نمی دانم کجا حاضر بود
می توان سروی بود ، عشقبازی کردن عالم را ناظر بود
می توان جاری بود ، مثل یک واژه میان صد کتاب
مثل یک احساس گنگ ، مثل باران ، مثل خواب
نا تمام ...
یاد باد آن روزگاران ...
این قافله عمر می گذرد
فقط
نیازم را نمی دانی ؟
تو دردم را نمی دانی ؟
تو حرف سرد این آشفته سازم را نمی دانی ؟
نمی دانی چه ویرانم ؟
نمی دانی چه دلتنگم ؟
نمی دانی چنان خسته از این من های بی رنگم ؟
نمی دانی ؟
نمی دانی هوس دارد دلم
می جوشد این شهوت
میان دست غمگینم
که بغضش می فشارد
قلب مسکینم ...
چرا پاسخ نمی گویی ؟
تو زیبایی
تو رعنایی
تو تنها با همان سیمای سرمستت
همان هستت
لا به لای مغز پررنگ سیاهت
همان مغزت
زندگی
عشق
جنون
پر داری
من کم حوصله اما
لا به لای پیچش مغزم
همین هستِ فقط هستم
فقط هستم
چرا پاسخ نمی گویی ؟
...
نا تمام
بخشی از نوشته ی " مداد "
این روزها نوشتن تف سر بالاست .
هنوز که می شود
در یاد می آید
بی دلیل هنوز که می آید
دلم می گیرد
صدا که می زند
نگاهش که می کند هنوز
انگار منم او
که هنوز نشنیده
که صدایش می زند
هنوز
اسیرم من هنوز
اسیر
درگیر میان این گره کور هنوز
دست و پا می زنم شاید
ببیند مرا من
که شاید منم او
که هنوز نشنیده
نا تمام ...
نگاهم که می کنی
نه اینکه باید بزرگ باشم ؟
دلم می لرزد هنوز
چه اشک آلود
زمانه چه خوب یادمان داده . حس بوی آشنای اشک
روی واژه ها . روی نقطه ها . روی سطر ها . قافیه ها و بیت ها .
از چشم پر نگاه مادر بگیر
تا دیدنش ، در قاب نمناک آینه
... و کماکان ناتمام
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام ...
قیصر امین پور
شامگاهی بود سرد و تاریک
در میان کوچه های باریک
من و تو دلداده هم در راه
راه بی فانوس ، اما نزدیک
ای کوه
تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست دراین سینه که همزاد جهان است

آه آمدی ...
آمدی خزان من
خزان غم ستان من
حالم مجوی که پاهایم خسته از پیمودن
چشم هایم خسته از گریستن
و دلم
لبریز از فریاد
که عجب سنگینی می کند
آمدی خزان من
بنشین تا بگویمت
چنان در هوای آمدنت شکسته وار گریستم
که مبادا تو نیز رنگ دگر باشی
آه خزان من
خزان خسته جان من
بنشین تا بگویمت
دیریست به خاموشی سزاوارم
که دیگر سخن مهر و محبت وار ندارد
خریدار
ندارد
خزان من
خزان من
باران من
جانان من
ای تو خود پنهان من
خزان من
باران من
خاک تو آشیان من
برگ تو هم زبان من
آمدنت پایان و مرگ محنت هجران من
خزان من
خزان غم ستان من
خزان خسته جان من
آمدنت
پایان و مرگ محنت هجران من
خزان من
خزان من
عذر می خوام نوشتنم خیلی خیلی سراسیمه شد .
فقط می خواستم از خزان بنویسم . هفت روز نتونستم و امروز فقط Blank رو باز کردم و هرچه که آمد نوشتم ...
حرفه دله . دیگه ببخشید اگر خام و دست و پا شکسته و پر اشتباهه . همینش رو دوست دارم ...

یقین درم اثر امشو به های های مو نی
که یار مسته و گوشش به گریه های مو نی
خدا خدا چه ثمر ای موذنا که امشو
خدا خدای شمایه خدا خدای مو نی
سلام استاد . استاد خوب ما . خبر رو شنیدم . میخوام که اگر اشک و این داغی که با رفتنت به
دلم گذاشتی امان بده چند خطی برات بنویسم تا بلکه این دل آشفته کمی آروم بگیره .
نمی خوام بگم همیشه صدای سنتورت در گوشم طنین انداز بوده . نمی خوام بگم
همه ی کارهات رو گوش کردم و همه رو هم جمع کردم . نه . فقط به اندازه ی خودم . به اندازه ی دل
کوچک و حقیر خودم می خوام بگم . همین .
بیش از یک سال پیش ، قریب به یکسال و نیم پیش اثر تمنا رو بنا به نامش دانلود کردم . بماند که
چه کرد با من و در شرایط آن روزم چه مرحمی برام بود و چه شبها که باهاش گذروندم .
امشب دوباره به یادت نشستم و گوش کردم . نمیدونم . نمیدونم چرا با ما چنین کردی که الان دیگه
اشک امانم نمیده . مرا دوباره به یاد خیلی چیزها انداخت .
استاد رفتی . شاید این بدبختیه نسل ما باشه که باید خبرهای اینچنینی رو زیاد بشنوه .
داغ های اینچنینی رو زیاد ببینه .
استاد تو هستی . اینجا . در دل همه ی ما جوان هایی که میدونیم تو برگی از تاریخ بودی و
میمونی . استاد ...
چیزه دیگه ای نمیتونم بگم . زبونم بند اومده از این مصیبت .
اما فقط همین رو میگم ...
خطاب به ایران
خطاب به جوان هاش
که بدونید
تکه ای از تاریختون ، از هنر پاک و ریشه دارتون ، از ایرانتون
امشب به خواب ابدی رفت ...
همین
میخواستم از پاییز بنویسم
اما تو قبل از آن پاییز را برایم آوردی ...
روزای آخره . روزای آخر سال . هرچقدرم که بگی بویی نمیاد بازم دروغ گفتی .
مگه میشه . مگه میشه روزای آخر سال بشه و تنت نلرزه ؟
اما جونم براتون بگه که ، حکایت عمر بعضی از ماها حکایت یه پاکت پفک نمکیه تپل مپله !!!
آره جونم ، آره .
وقتی تو دستته ، هنوز باز نشده ، دس نخورده ، واست شیرینه . نگاش میکنی ،
هی این ور و اون ورش میکنی . بالاخره بازش میکنی
اول یه دونه یه دونه ، سری تکون میدی از لذت . بعد مشت مشت بلکه لذتش نپره اما کم کم
دلسرد میشی و آخرشم میبینی تموم شد .
می افتی به جون خورده هاش بلکه چیزی از توش در بیاد . اما دیگه فقط یه تیکه پلاستیک
به درد نخور ازش بجا مونده .
تا به خودت میای میبینی هیچی ته دلت رو نگرفته . هه ! تازه گرسنه ترم شدی .
این روزای آخر سال حکم همون خورده پفکارو دارن .
اما امید . امید به اینکه عمر باقی مونده مثل دونه های پفک نباشه .
حداقل یه مشت پسته ای چیزی که قوتم داشته باشه !
ای بابا . چی دارم میگم . منم انگار یه چیزیم میشه ها .
این روزا به این فکر میکنم که بچه های الانم حال اون موقع های مارو دارن یا نه ؟!
یه آرزوی قدیمی
یه واژه ی قدیمی تر
کاش
کاش و ای کاش
میشد برگشت !
......................
دماغ بعضی ها بسوزه ! هنوزم هفت سین میچینیم به کوری چشم آقا دیوه .
هنوزم به هم سلام میکنیم . با هم میخندیم . با هم اول باهار رخت نو میپوشیم و آب و جارو میکنیم
بازم با امید
به کوری چشم هرکی نمیتونه ببینه
هرکاری هم که بکنن آخرش زمستون میره و سیاهیش ممیمونه واسه اونا
اما ما همیشه سبزیم . مگه نه ؟
باهار ما اسم نمیخواد . سبزی میخواد که ما خودمون داریم .
......................
نوروزت سبز ایرانی
......................
|
سالي |
|
|
|
نوروز |
بيچلچله بيبنفشه ميآيد،
بيجنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بي گردش ِ مُرغانهی رنگين بر آينه.
|
سالي |
|
|
|
نوروز |
بيگندم ِ سبز و سفره ميآيد،
بيپيغام ِ خموش ِ ماهي از تُنگ ِ بلور
بيرقص ِ عفيف ِ شعله در مردنگي.
|
سالي |
| |
|
|
نوروز |
|
|
|
همراه ِ بهدرکوبي مرداني | |
سنگيني بار ِ سالهاشان بر دوش:
تا لالهی سوخته به ياد آرد باز
نام ِ ممنوعاش را
|
و تاقچهی گناه |
|
|
|
ديگر بار |
با احساس ِ کتابهای ممنوع
تقديس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمعهای خاطره افروخته خواهد شد.
|
دروازههای بسته |
| |
|
|
بهناگاه |
|
|
|
فراز خواهد شد | |
|
دستان ِ اشتياق |
|
|
|
از دريچهها دراز خواهد شد |
|
لبان ِ فراموشي |
|
|
|
به خنده باز خواهد شد |
|
و بهار |
|
|
|
در معبری از غريو |
|
تا شهر ِ خسته |
|
|
|
پيشباز خواهد شد. |
|
سالي |
|
|
|
آری |
بيگاهان
|
نوروز |
| |
|
|
چنين |
|
|
|
آغاز خواهد شد | |
در دنیای ما آدم ها که بسیارمان دچار روزمرگی شده ایم و خیلی چیزها را از یاد برده ایم ، روزها
می آیند و می روند . به یک شکل ، به یک رنگ ، بی هیچ روحی ، بی هیچ حرف تازه ای .
بسیاری از این روزها را نامی نهاده ایم تا که به یاد چیزی باشیم و به فکر چیزی بیافتیم .
روز مبارزه با فلان چیز ، روز بزرگداشت فلان کس ، روز پیروزی فلان نهضت و انقلاب و ...
... و روز عشق .
ما ایرانیان همیشه سعی در خشنود زندگی کردن داشته ایم . بزرگانمان همیشه به شاد زیستن
توصیه کرده اند .
نگاه کنید به نوروز ، به جشن های ماهانه ، به سده ، به مهرگان ، به یلدا و ...
هر کدامشان یک تمدنند ، یک تاریخ اند ، یک هویتند برای یک ملت .
اما افسوس . افسوس که دیگر این نام ها و اسامی اند که از تمدن باقی مانده اند .
فردا را روز عشق میگویند ! ولنتاین است ! خوابی تازه که نمیدانم بیداریش کی فرا میرسد !
سال پیش دوستی میگفت هرچیزی که باعث شادی و خشنودی و دمی خوش بودن این مردم ،
این جوان ها باشد خوب است . باقی فرق نمیکند که چه باشد و از کجا آمده باشد و تاثیرش چه باشد .
اما براستی تنها خوشنودی و روزی را به خوشی سپری کردن کافی است ؟ آیا کسی هم به این فکر
می کند با پاس داشتن این روز چه ضربه ای نه تنها به فرهنگ خود که به خود نیز زده است ؟
فکر نمیکنم .
ما انسان ها وقتی خوشیم و همه چیز به کاممان است دیگر زحمتی به خود نمی دهیم تا به عمل
خود نیز فکر کنیم . خوش باشیم ! مگر با چند حرف عاشقانه و یک هدیه کجای ایران ویران می شود ؟؟؟
نمی خواهم بگویم از فردا ولنتاین را فراموش کنیم و سپندارمذ را روز عشق بخوانیم و ایرانی باشیم و...
تنها می خواهم هرکس به خود رجوع کند آنگاه ببیند که آیا خلائی حس نمیکند ؟
آیا شرمی وجودش را نخواهد گرفت ؟
آه که چقدر خالی شده ایم .
روزی که تمام دنیا را رنگ عشق میپاشیدیم و تمام عالم را سرشار از وجود انسانیت و زیبایی و شکر و
شور و شعف بندگی و فروتنی و خلوص و پارسایی می کردیم از یاد برده ایم و روزی که حتی نمیدانیم به
چه معناست ، چه فلسفه ای دارد ، از کجا آمده را روز عشق می خوانیم .
به راستی غیر از این است که در این روز تنها به یاد خرس و شکلات و جاسوئیچی و آن رومانتیک هامان
به یاد گل سرخ و روشنفکر هایمان به فکر جلد کتابی می افتند ؟
هر ساله میلیون ها تن از جوانان ما این روز را به یاد میاورند و به قول خودشان جشن میگیرند و این در
حالی است که سازمان ملی جوانان اعلام میکند این مساله ، مساله مهم و بزرگی نیست زیرا دغدغه
جوان ما محسوب نمی شود !!!
چرا همیشه باید در انتظار حرکتی از سوی دولت برای رفع نیازهای معنوی خود باشیم ؟
خود کمی فکر کنیم ! کمی کنکاش کنیم ، خواهیم فهمید چه به روز خودمان آورده ایم .
« انا هدینا السبیل اما شاکرا و اما کفورا »
ما راه را به او « انسان » نشان دادیم
یا سپاسگزار (و پذیرا ) خواهد بود یا نا سپاس .
من رو ببخشید . نوشته ی بلندتر و بهتری رو آماده کرده بودم که متاسفانه نتونستم در وبلاگ بگذارم
و این نوشته هم با عجله قرار دادم .
امیدوارم شما دوستان عزیزم و جوون های فهیم کشورم عقیده ی خودتون رو از ته دل و راحت برای
این حقیر در اینجا بیارید .
سرنوشت من را بخود خواهد کشید
روح خود را در تنم خواهد دمید
میفشارد قلب من را زیر پا
جان من دیگر به لب خواهد رسید
چه لحظه ی با شکوهی است . وداع با بهار عاشقان و درود بر فصل امید و سپیدی
گویی اشک را برای این لحظه خلق کرده اند .
گویی عشق را برای این لحظه آفریده اند .
گویی تمام فرشتگان گرد هم آمدند تا که بر قامت زمستان رختی سپید بپوشانند .
زمستان از آن آن هایی است که وجودشان در میان انبوه سیاهی ها هنوز رنگ سپیدی دارد
هنوز بوی امید می دهد ، هنوز بودنشان سرشار از وجود است .
وجودتان بسان یلدا ، به پاکی مریم ، به سادگی پاییز ، به سپیدی زمستان
زمستان ( اخوان ثالث )
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

If I'm The Reason For Your Crying Maybe It's Better For Me To Go
Far Away From Where You Are , So There Won't Be Any Reason For You To Cry
Anymore
این روزها به شدت از اتفاقی در این دنیای مجازی مسرورم
اتفاقی که برای من واقعا اتفاق است
چقدر فکر ، چقدر حرف ، چقدر فکر بی حرف و حرف بی فکر
چقدر واژه ، چقدر کلمه ، چقدر مخلوق شعر گونه و نثرگونه و چقدر فریاد مکتوب
اما برای من در میان این همه خانه ی مجازی جای خانه ی یک دوست خالی بود
پناهگاهی برای نفس کشیدن در این فضای شاید خیالی .
دلی دردمند مینویسد ، دیگر این دل فریاد برآورده در کوچه های خیالی ما
امید دارم که ما را از خانه هامان ، از خانه هایی که تنها میخواهیم شلوغ باشند بیرون بکشد
و به سوی خود بخواند تا از خانه ی ما حرفی برای او نشان سلامی از فکر ما به فکر او باشد ...
خوشحالم که آمدی
خوشحالم که مینویسی
خوشحالم که در خانه ات صدای حرف میاید
خوشحالم ...